شب یلدای گذشته در خیابان های تهران

یادی از یلدای ۹۵ با مرور متنی که همان سال گذشته بعد آن نوشتم:

راستش آن قدر حس و حال ناب دارم از آن شب كه انتخاب عكس و نوشتن متن برايش سخت بود و اما فعلن اين چند عكس و خط تا شايد شرح جداي بعضي لحظه ها:

🍀عده اي شديم كه حاضر بودند بيايند با كمترين دانستن كه قرارست چه كنيم و فارغ از هرچي و چه طور كه بعضي هاشان را نديده بودم تا به حال و همه آمدند پر از رنگ و لبخند و همراهي. ‎

🍀سمت راست سبدي است گوياي همه آن چه كرديم. متني از آن چه مي كنيم. كارت هايي كه آدم ها رويش براي كسي ديگر كه نمي شناسند در اين شهر آرزوهايي بنويسند و يلدا مباركي بگويند و البته بايد مراقب نوشته ها مي بوديم گاه كه همه آرزوها حال خوش نمي آورند. به ازاي نوشتن مي توانستند اناري هديه دهند و فال حافظي برايشان بخوانيم. بعد انارها و كارت ها را بين مردمي كه يلداي تنهايي داشتند از طرف آن ها پخش كرديم.

🍀هنوز پايمان به زمين نرسيده بود كه باغ فردوس فرشته اي هديه داد و همه آن چه قصد داشتيم در طول شب انجام دهيم يك جا بهمان داد و رستگار شديم. بغلمان كرد، بين همه مان فال پخش كرد، با انار هديه اش با ما دستش ده بازي كرد، دستهايمان را گرفت و چرخاند، دست به پنجه تنبور زد و دست آخر انار را زمين زد و دانه هايش همه جا ريخت. از مريم مفصل مي نويسم كه ماتشم هنوز. ‎فال اول براي مادر شد كه بودنش و داشتنش خود خود خوشبختي است، اولين انارها را او هديه داد، مي گفت يك كارهايي كرده ام كه نمي گويم و وقتي آمد سبدمان را پر كرد از بسته هاي انار دانه شده و هندوانه قاچ شده بسته بندي شده با دست هاي خودش، فقط يك مادر مي تواند به انار دانه شده فكر كند. ‎بعد از مامان اولين انار را نازلي داد كه اتفاقي ديديمش و اتفاقي در جايي كه نه كيسه اناري دستش بود و نه انار فروشي، گفتم انار داري و داشت. تنها اناري كه خودش از ديگري گرفته بود را داد و اين شد كه خودش و خواهر و مادرش همه مسير با ما بودند.

🍀در باغ فردوس كوچك ترين همراهانمان ماهان و ماهور بودند، بچه هاي نيلوفر، مادري كه بار اول بود مي ديدمش و آنقدر صبور و مطمئن بچه هايش را گذاشته بود تجربه كنند كه ماهور و مريم دست آخر با هم فال پخش كردند و دوست شدند.

🍀در مسير رفتن به تجريش از باغ فردوس كنار بساط اناري اي ايستاديم و همه انارهايش كه فروش رفت، رفتيم . در تجريش بازار شلوغش اول پذيرايمان نبود و بچه ها راضي شان كردند، بچه هايي كه حالا آن ها دستم را گرفته بودند و راه نشان مي دادند، خيلي پيش از من آدم هايي را مي ديدند كه دست هايشان انار مي خواهد و دلشان فال. ‎

🍀همه آن چه ماند، در تئاتر شهر پخش كرديم و رفتيم.

 

dinacheraghvand Written by:

2 Comments

  1. Shebo
    December 21, 2017
    Reply

    شب یلدای رنگی رنگی

    • dinacheraghvand
      December 23, 2017
      Reply

      🙂

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *